تبليغاتX
دل نــــــــــو شــــــــت

دل نــــــــــو شــــــــت

آخرین دست نوشت های من

آنها از فکر تو می ترسند ...

انها میخواهند همه مان و همه چیزمان را میمون بار بیاورند و میمون وار ….استادهامان را ، شهر هامان را ،شاعرهامان را،بزرگهامان را،هنرمندانمان را،زنها ،زندگیمان، خانواده هامان را و … و حتی بچه هامان را !
آنها فقط از یک چیز می ترسند که ما دیگر از آنها تقلید نکنیم . چطور می شود که از انها تقلید نکنیم ؟ کاری کنیم که بتوانیم خودمان * بفهمیم *. آنها فقط از فهمیدن تو می ترسند . از تن تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند. از گاو که گنده تر نمی شی ، می دوشنت ، از خر که قوی تر نمی شی ، بارت میکنند ، از اسب که دونده تر نمی شی ، سوارت می شن !

آنها از فکر تو می ترسند.

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 14:35  توسط Alireza  | 

هه!

داشتم فکر میکردم به تفاوت طبقه های مختلف جامعه.یکی آسایش کامل, یکی

آسایش ندیده. یکی اینقدر داره که نمیدونه چی بخوره, یکی اونقدر نداره که نمیدونه

چی بخوره!خدامون خدای خوبیه, خیلی عادل, با انصاف.میان میگن خدا هر کی و بیشتر

دوست داره تو زندگی بیشتر واسش مشکلات بوجود میاد.آخه خدا من که هزار بار گفتم

بهت نمیخوام دوستم داشته باشی, تا همین جاشم خیلی آقایی کردی ممنون از لطفت.خب

اینجوری یه کم بیانصافیه که همه مهر و محبت تو میریزی پای من! آخه قربونت بشم من یکم هم

به بقیه محبت کن.به اونایی که

طعم بدبختی نکشیدن .یکم از لطفت و شامل حالشون کن بفهمن چقدر دوسشون داری  بعدش هی

زرت  زرتنیان بگن خدا عادل نیست!عدل تو نشون بده بهشون, نشون بده هرکی خیلی دوست داری تو

اوج سختی بایدباشه.منتظر جوابتم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 10:57  توسط Meiti  | 

این نیز گذشت...!

من کی از او گذشتم که خودم متوجه نشدم؟خیلی تعریفش را شنیده ام...دوس دارم از نزدیک او را

ببینم...دوست دارم لمسش کنم...احساسش کنم...با پیرمردهایی که چند پیراهن از من بیشتر

من پاره کرده اند صحبت میکنم, همیشه میگویند از دستش نده...خیلی در پی اش بوده ام...اما تا

کنون موفق نشده ام او را ببینم...شاید بدون اینکه متوجه حضورش شوم مرا ترک کرده است...

و شاید بخاطر اینکه غرق در مشکلات زندگی  خودم بوده ام, او نیز از دست من ناراحت شده و مرا

ترک کرده! آری,جوانی را می گویم...


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 9:11  توسط Meiti  | 

خود + آ !

همیشه در جستجویش بودم, مانند کسی که چیزی را گم کرده است.و نمیدانستم که

چرا نمیتوانم پیدایش کنم! در کوچه ها قدم میزدم و به او فکر میکردم. ناگاه پیرزنی را

دیدم که ناتوان از حمل باری بود که به همراه داشت.به سویش رفتم, بار او را بر دوش 

کشیدم و به منزل پیرزن رساندم.چشمم به پیرزن افتاد, لبخندی بر لبانش نقش بسته بود,

لبخندی که مرا نیز به وجد آورد! اما در درونم احساس خاصی داشتم! احساسی که تا حال

با من غریبه بود, احساسی سراسر لذت و رضایت, رضایت از خود. احساسی که مرا پرواز

میداد از این چهاردیواری دنیا.گویی که به آسمانها  رفته ام!!! اما مگر انسان هم میتواند به

آسمان برود؟ مگر انسان اسیر این کره ی خاکی نیست؟ مگر آسمان فقط برای خدا نیست؟

اصلا خدا کیست؟ مگر نمی گویند خدا ی ما خدای همه ی خوبی هاست؟  پس چرا من در

آن لحظه احساس خدایی کردم؟ پس آن خدایی که عذاب میدهد و شکنجه می کند دیگر کیست؟

اما نه! خدای من چیزی خارج از اینهاست! خدای من چیزی ست

که مرا به خدایی برساند! انسان سرشتی خوب دارد یعنی در

درونش خوب است. پس من اگر به درونم بنگرم خوبی ها را میبینم.

ومعنی خدا نیز همین است, خدا یعنی به خودآ.پس خدای من در درون

من است و خدای من خدای خوبی ها نیست, خدای من خوبی هاست!

خدای من ,در درون من است!خدای من,منم!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 2:5  توسط Meiti  | 

تنهایی

من بودم  و تنهایی دست در دست هم از کوچه ها میگذشتیم!

رسیدیم به یه 2 راهی! این 2 راهی من و تنهایی رو از هم جدا کرد

تنهایی منو تنها گذاشت ... من ماندم و من! اما بازهم تنها بودم...

پس تنهایی چیست؟

چرا گاهی دوست دارم به تنهایی بگویم که اونیز مرا تنها بگذارد؟

تنهایی همان است که باعث میشود تنها نمانیم!

پس تنهایی را دوست دارم چون او تنها رفیق روزهای تنهاییم است!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 11:57  توسط Meiti  | 

تقدیر ما این نبود!

در حال رفتنیم! اما به کجا؟! به جایی که نمیدانیم! اما آیا این رفتن است؟ رفتن همیشه باید همراه هدف باشد

وقتی هدفی در کار نباشد رفتنی هم معنا نمیابد!!پس ما داریم نمیرویم,دارند ما را میبرند .

و اینجاست که میگوییم پس مقصر کیست؟  تقدیر؟ تقدیر دیگر چیست؟ اگر تقدیر ما چنین است پس دیگر چرا آفریده شده ایم؟ که تقدیری که برای ما معین شده را به اثبات برسانیم؟مگر ما بازیچه ی دستیم؟ اگر بازیچه ی دستیم پس دیگر بهشت و جهنمی معنا نمیابد و اگر بازیچه ی دست نیستیم پس تقدیر چیست که بر سر راهمان قرار گرفته!

حال که تقدیر را یافتیم و فهمیدیم مقصری  داریم بر سر راه خود که تقصیری بر گردن نمیگیرد یا لا اقل ما نمیتوانیم او را مقصر جلوه دهیم پس دیگر چه سود که فهمیدیم مقصر کیست؟ پس بر میگردیم سر خانه ی اول

ومیشویم همان که بودیم! پس سعی کنیم دنبال مقصری نباشیم که اگر هم پیدا کنیم کاری از پیش نبرده ایم

و با این اندیشه سپری کنیم که  هر روز از زندگیمان تقدیرمان این است که به چیزهایی برسیم که تقدیر بعدی ما را فراهم میکند و اینگونه است که شاید بشود

و اگر این باشد پنداشت ما از زندگی افسار تقدیر را به دست گرفته و تقدیر خودمان را خودمان میسازیم!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 14:58  توسط Meiti  | 

آدم نماها...!

و در این گذر عمر نمیدانم چه میخواهم؟ از که میخواهم؟ و چرا میخواهم؟ و چطور خود را از گذر عمر رها سازم؟

گویند زندگی شاید همین باشد! اما در نظر من زندگی اگر این باشد مفهومی نمیابد.در عرصه ی هولناک جنگ

با خودم و خود درونیم افتاده ام که چرا؟

شاعری گفت: اگر این شهر پر از آدم هاست,پس چرا این همه دلها تنهاست؟

و من نیز در پاسخ میگویم: اگر این شهر پر از آدم بود, در سرا پرده ی دل غم پنهان نبود...

خود را آدم میپنداریم و بقیه را آدم نما... وبقیه نیز همین طور میپندارند و اینگونه است که شهری داریم خالی از آدم و پر از آدم نما...

و در اینجاست که به این اصل میرسیم که آدم هم آدم نماهای قدیم و شاید در آینده ای که ما گذشته اش میشویم نیز گویند: آدم نما هم آدم های قدیم!


و در اینجاست که پی میبریم هر چیزی هم قدیمی ش خوب نیست!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 11:21  توسط Meiti  | 

رهایی ...

باز می گردند با دست تهی
نه پرستویی با من نه خدایی نو
نه سبویی آواز
دست هایم خالی ست
هیچ صحرایی این گونه سترون آیا
خواب دیده ست کسی؟
گاه می گویم
غم این نیست که دستانم خالی ست
کاسه ی چشم لبریز رهایی هاست ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 2:18  توسط Alireza  | 

--------

دلم خيلي گرفته بود از اوضاع زندگي و در حقيقت اوضاعي که واسه ما بوجود آوردن

و لايقش نيستيم.چند تا از بهترين تکست هايي که دوست دارم و نوشتم چون از دل نوشتم پس دلنوشت...


سکوتو میشکنی این بار ..بفهمن که هنوز هستی

با فریادت نشون میدی که از هیچی نمیترسی

داره آروم جون میده نسلی که مرگ رو فهمیده

نمیدونم چرا اما آزادی بوی خون میده


دنيا اگه تاريک شد،دستاي فانوس و بگير

با من بيا با من بيا،چيزي نمونده از مسير

سرما و سوز برف رو ، آهسته پشت سر بذار

امروز وقت خواب نيست ، ما با هميم طاقت بيار


آه جانسوز بی گناهان فغان کند روزی از این بیدادی

دست ملت های دربند  روزی رسد به دامن آزادي

دست ناپاک شماها  به خون ابنای بشر آلودست

دل بی رحم شماها  با این همه ظلم و ستم آسودست

نه خدا را بنده ، نه زخود شرمنده

ای طمعکاران ظالم ،ای به راه ظلم عالم


از آن روز اين خانه ويرانه شد،که نان آورش مرد بيگانه شد

چو نا کس به ده کدخدايي کند،کشاورز بايد گدايي کند...




+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 17:5  توسط Meiti  | 

دوست داشتن

به احتمال زیاد خیلی‌ باید قدیمی‌ باشه ولی‌ چون خیلی‌ زیاد این متنو دوست دارمو یه جوراییم یادگاریه مینویسمش



گفتی‌ :دوستت دارم

گفتم: به اندازهٔ چی‌؟

گفتی‌ :به اندازهٔ آسمان

گفتم: به وسعت همان؟

گفتی‌ :دریا

گفتم:به عمق همین؟

گفتی‌:به عمق دلم که  بزرگتر از هر دریایی است

حالا که مدتها گذشته می‌‌بینم دلت واقعا عمق دارد چون چند نفر دیگر هم بعد از من آمدند و هنوز هم جا دارند....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 22:11  توسط RoKsAnA  |